تبليغاتX
تیله

باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

حمید مصدق

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:12 توسط تیله |


ولنتاین مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 20:28 توسط تیله |


برقرار باشی و سبز

گل من تازه بمون

نفسم پیشکش تو

جای من زنده بمون

باغ دل بی تو خزون

موندنی باش مهربون

توکه از خود منی

منو از خودت بدون

غزل و قافیه بی تو

همه رنگ انتظاره

این همه شعر و ترانه

همه بی عطر و بهاره

موندنی باشی همیشه

لب پاییزو نبوسی

نشه پرپر شی عزیزم

مهربون گلم نپوسی

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 1:29 توسط تیله |


 

پرنده گفت:"چه بویی  چه افتابی  اه

بهار امده است

ومن به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت."

 

پرنده از لب ایوان

پرید  مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود                            

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرص نداشت

پرنده ادم ها را نمی شناخت

 

پرنده روی هوا و بر فراز چراغ ها ی خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های ابی را

دیوانه وار تجربه می کرد

 

پرنده  اه فقط یک پرنده بود...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 1:32 توسط تیله |


با من سخن بگو

 تا فراموش گنم فراموش شده هستم!

با من بخند

تا از خاطرم برود غمگینم.

با من گریه کن

تا هرکز ندانم کسی هم دردم نیست!

با من بیا

تا به وجودت دلگرم شوم.

با من قدم بزن

تا یادم برود من مرده ام!

برویم نیاور ولی با من بمان...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:43 توسط تیله |


این روزها اگه مجبور باشی برای رفتن بیرون خونه از خواب ناز پاشی هوای خنک مهر

 رو روی پوستت احساس می کنی

اره  این تابستون لعنتی بالاخره داره تموم می شه و نفسش به شماره افتاده.

پاییز و زمستون در راهه با این که سرماییم عاشق پاییزو زمستونم شاید چون متولد نیمه ی دوم سال هستم.

هوای سرد  روزهای کوتاه شبای طولانی مخصوصا شب یلداو برف و بارون البته در کنار بخاری و پتو خیلی می چسبه!

دانشگاه باز شده کلاس ها سر وقت تشکیل می شه اما ازمایشگاه ها تشکیل نشده باز خوبه این یکی رو بهمون تخفیف دادند

بازم به کلاس اولی ها که فقط روز شکوفه ها رو دارند ما که با هفته ی شکوفه ها روی دستشونو اوردیم.

اما چاره ای نیست...

ماه رمضون از نیمه گذشته و شبای قدر هم در پیشه

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

 و بگو ماهی ها حوضشان بی اب است...

 

View Full Size Image

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:36 توسط تیله |


- چرا گرفته دلت  مثل انکه تنهایی.

- چقدر هم تنها!

- خیال می کنم

دچار ان رگ پنهان رنگ ها هستی.

- دچار یعنی

عاشق

- و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک

 دچار ابی دریای بیکران باشد

- چه فکر نازک غمناکی!

- وغم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است.

وغم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست

- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

ودست منبسط نور روی شانه ی انهاست.

- نه  وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود

و عشق صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که

- غرق ابهامند.

- نه

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

 

 View Full Size Image

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:21 توسط تیله |


خواب دیدم که با خدا گفتگویی داشتم

خدا گفت:پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم: اگر وقت داشته باشید؟

خدا لبخند زد

وقت من ابدی است

چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

گفتم:چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد:

این که انها از بودن در دوران کودکی ملول می شوندعجله دارند که زودتر بزرگ شوند و

 بعد حسرت دوران کودکی را می خورند

این که سلامتشان را صرف به دست اودرن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند

این که با نگرانی نسبت به اینده زمان حال فراموششان می شود

ان چنان که دیگر نه در اینده زندگی می کنند و نه در حال

این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مردو چنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند

خداوند دست های مرا گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم

بعد پرسیدم...

به عنوان خالق انسان ها می خواهید انها چه درس هااز زندگی را یاد بگیرند؟

خداوند با لبخند پاسخ داد :

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد

اما میتوان محبوب دیگران شد

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی

 که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم خواهد بود که ان زخم التیام یابد

یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع  واحد نگاه کنند و ان را متفاوت ببینند

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران انها را ببخشند بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند

یاد بگیرند کسانی هستند که انها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند

یاد بگیرند که من اینجا هستم   همیشه.

View Full Size Image
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:6 توسط تیله |


زندگی رسم خوشایندی است

زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

گاهی وقت ها در زندگی شرایطی پیش می یاد  که ادم مجبوره که باهاش روبه رو بشه شرایطی که قبلا حتی فکر کردن بهش ادم رو ازار می داد

اما یک دفعه سر راهت سبز میشه و در بعضی مواقع حتی راه حلی هم نداره.

وپس از مدتی هر چقدر هم سخت باشه باز هم بهش عادت می کنی

شاید عادت کردن به شرایط یکی از نعمت هایی که خدا به ما داده  عادت به زندگی  ادم هاش 

عادت به بودن ها و نبودن ها

عادت به تنهایی ها

عادت به دلتنگی و دوری ها

عادت به تموم شرایط سخت

عادت به ناملایمات زندگی

و در این میان خوبه که زندگی با تموم شرایطش  داره سپری میشه

.View Full Size Image

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 18:45 توسط تیله |


تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

                              _نه

                               از ان پاک تری

تو بهاری؟

            _نه

               بهاران از توست

                      از تو می گیرد وام

                         هر بهار این همه زیبایی را

                      هوس باغ و بهارانم نیست

                      ای بهین باغ و بهارانم تو!

                                                            حمید مصدق

View Full Size Image

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 2:17 توسط تیله |